سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

تولد گل پسرم مبارک

  هستی ام سامان جان! آرام ترین تپش قلبم را تقدیمت می کنم تا بدانی که آرام بخش همه وجود من و بابایی هستی.   زبان ما قاصر است از شکر نعمت تولد و حس بودن شما در روز تولدت سر بر زمین سائیده و از درگاه حضرت حق نهایت سپاس خود را بجا آورده و برایت سال های سال عمر با عزت و برکت خواستاریم. باشد که بقاء عمرت با عزت و سربلندی و توأم با خدمت باشد. ...
12 اسفند 1391

بعد از یک ماه واَندی تشریف آوردیم اونم با دست پُر

سلام پسر گلم  خوبی خوشی سلامتی در سلامتی کامل به سر می بری هُوه. الان سامان ما 10 ماه و7روزشه یهنی 7روزه که رفته تو 11 ماه. حدود 2هفته اس که راه افتادی خوشکلم همه چیزوهمه کَس از دستت در عَذابن فکر کنم مامان جون وخاله وجیهه تو این دو هفته یه چند کیلویی کم کردن  چند دفعه به شدت ضربه فنی شدی یه باربا پیشونی افتادی روی سرامیکای آشپزخونه مامان جون، که یه چند روزی پیشونیت سیاه شده بود ،یدفعه دیگه هم خونه خودمون وسط پیشونیت خورد به سه گوش میزچرخ خیاطی که این دفعه فکر کنم خیلی دردت اومده بود الهی مادرت  برات بمیره آخه بَد جورگریه کردی جالبیش اینجا بود که منم همراه  تو گریه می کردم یه رب...
10 اسفند 1391

من وبابا وسامان جونم رفتیم آتلیه

سلام تنها بهونه زندگی ما چهارشنبه گذشته 3تایی رفتیم یزد که بریم آتلیه عکس بگیریم. اولش رفتیم پاساژ آریا یه لباس برات گرفتیم وبعد ازاون رفتیم پاساژ ستاره اونجا هم بعد از بالا پایین کردن طبقه ها یه لباس برای شما یکی هم برای پویا گرفتیم به سختی گذاشتی لباست رو تنت کنیم مغازه  رو سرت گذاشته بودی بعد ازاون هم بردیمت آرایشگاه برای سشوار کردن موهات اولش می گفتیم شاید نذاری ولی پسر خوبی بودی خیلی خوشکل شده بودی موهات رو اتو کردن برات وکلی تافت زدن خیلی خوشکل شده بودی وقتی اومدیم بیرون از مغازه دیدیم آبپاش رو برداشته بودی وگذاشته بودی توی کالسکه ات دوباره بابایی برگشت و آبپاش رو برد داد به آرایشگر. ...
9 اسفند 1391

گوگوووو(چهاردست وپا)

  سلام به گلم سامان ما راه افتاد البته از نوع چهاردست وپا. (یعنی وقتی  9ماه 22روزه بودی چهاردست و پا رفتن رو یاد گرفتی) دیگه نمی شه جایی تنهات گذاشت همش دنبالت راه میریم که  چیزی رو بر نداریم،جارو برقی هم که شدی،امروز مامان جون می گفت اول صبح خونه رو تمیز می کنم همه چی روجمع می کنم که حالا آقا سامان می خواد تشریف بیاره هیچ چیز دور وبرش نباشه.   سرما خوردگیت زیاد خوب نشده دکتر برات آزمایش ادرار نوشته بود به سختی ازت نمونه گرفتیم،از صبح که که پلاستیک آزمایشی که از داروخانه گرفته بودیم رو گذاشته بودیم توی مای بیبی که جیشِت بریزه توی پلاستیک امان از یه قطره ، دیگه عصرش ب...
9 اسفند 1391

پسر گلم سرما خورده

    سلام نَف نفسم صبح سر کار بودم که مامان جون زنگ زد گفت بیا که سامان سرما خورده وچشماش یه کوچولو ورم کرده، منم سراسیمه  خودمو رسوندم وقتی اومدم بغل خاله وجیهه بودی هر کارت  کردم نیومدی بغل من خیلی وابسته به خاله شدی تا اون هست محل هیچ کَس رو نمی گیری.   هروقت از کنارت رَدمی شه گریه می کنی می خوای بغلش  بشی پریشب همراه خاله رفتی خونه مادرشوهرش خاله می گفت هرکی از در میومده تو می گفته این پسر منصورِ حتما؟ دیگه تا این حد شباهت ، پس من چی .   چند شب پیش که می خواستم از ماشین پیاده بشم دیدم توی گوشت  خونیه خیلی ترسیدم بابایی اومد کالبد...
9 اسفند 1391
1